تبليغاتX
سرنوشت مهربان

سرنوشت مهربان

پایان

پایان .

کتاب رو بست ، جوری که انگار داشت کتاب زندگیشو می بست...!

یاد بچگی هاش افتاد ، همیشه هر وقت غمگین می شد می رفت جلوی آینه و به خودش خیره می شد . مادرش همیشه می گفت : "انقدر به خودت نگاه کن تا عاقبت دیوونه شی" مادر نمی دونست اون خودش یه راهی بود برای فرار از جنون !!!

روزی که مادرش مُرد هوا گرم بود . اون هیچ وقت نتونست این موضوع رو براش توضیح بده !

 

رفت جلوی آینه . غم هاش رو مثل تیغه ی گیوتین دید که به سرعت داشت به سمتش می اومد و گردنشو نشونه گرفته بود ! دست کشید رو گردن نحیفش ، از تصور گیوتین خنده اش گرفت ! ناخُن یه انگشت بس بود برای جدا کردن سر از تنش...

دوباره رفت کتابی که خونده بود رو باز کرد...درست صفحه ی آخر !

خندید...

نقطه ی پایان کتاب و نقطه ی پایان زندگیش منطبق شده بودن رو هم و اون بی وقفه می خندید !!!

قلمو دست گرفت...نوشت : نقطه سر خط ، لب پرتگاه مرگ...

 

هوا گرم بود...صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی...سرای بیرون اومده از پنجره ی خونه ها...و جسدی که بازیگر نقش اول سکانس مرگ بود !!!

پایان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 12:36  توسط رویانا  | 

من هنوز هستم.....هستم...من...

واسه پر کردن این همه فاصله ، "سلام" خیلی کوچیکه...

ببینید چی به سرم اومده که بعد این همه وقت ، برگشتم اینجا ! ماتمکده ی خودم...

انگاری هنوز بهم آرامش میده اینجا.....

اشکام امون نمیدن چیزی بنویسم..........

فقط می خوام بمونم.....

من اینجا رو دوس دارم...............دوس دارم.............می مونم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:54  توسط رویانا  | 

تولدنامه

هومک... انگاري اينجا يه ساله شده...! خب مبارکه !
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:38  توسط رویانا  | 

هیم دیگه !

هیم....

ترکوندم با این آپ نکردنام  نوکرم

بسی سرم شلوغه ، بیزی شدم ( شی میگه ؟ )

به حمد خدا همش ولیم با بچه ها  خوش میگذره کلاْ  (فک کن نگذره )


پ.ن۱: انقدر ازت متنفرم که میتونم به راحتی از چرخ گوشت ردت کنم !

پ.ن۲: درس نمیخونم

پ.ن۳: کم اوردم جلو مهربونیات !

پ.ن۴: الان سر کلاس بودم ، بهدش یه + گرفتم  (فک کن )

پ.ن۵: دمتون گرم

پ.ن۶: خودمم همیشه گفتم من جنبه ی پی نوشت ندارم

 همینا...فهلاْ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:24  توسط رویانا  | 

یک روز
شاید یک روزکه آفتاب
گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تندر بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار

یک روز شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند به سرزمین سوخته من باز گردد
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدی جای تمامی این سیاهی ها را پر کند

آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیز ترینشان

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:22  توسط رویانا  | 

سفرنامه D:

هیم...

۱شنبه داره میرم سفر ! میرم ترکیه

فکر کنم خیلی بهش احتیاج دارم !

وقتی برگردم ، به خاطر قولی که به امین جونی دادم ، یه وبلاگ تکونی حسابی میکنم !

فهلاً.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط رویانا  | 

و خدایی که در این نزدیکیست......

خدایا رحم کن به این بنده ی تنها و بی کست ، که جز اشک سلاحی در برابر تو نداره

 

خیلی تنها شدم... نمیدونم اگه بهار نبود چه کار میکردم

نمبدونم این منم که آدمای دورو برمو درک نمیکنم یا اونا منو نمیفهمن که انقدر باهاشون دچار مشکل شدم

طبق معمول فقط کتاب میخونم...

حوصله ی کار دیگه ای رو ندارم

آخه من چه کار کنم که زندگیم عوض شه ؟

خسته شدم دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط رویانا  | 

حال ندارم آپ کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط رویانا 

تفلدنامه

کسی مرا نساخت...خدا ساخت...نه آنچنان که کسی میخواست...که من کسی نداشتم...کسم خدا بود...کس بی کسان........

هومک...

تفلدم مبارک شده بود بهدش این نکبتا با این بلاهایی که سر نت آورده بودن نذاشتن بگم که

عرضم به خدمتتون که ۲۶ام خرداد بود تفلدم که به خجستگی مبارک شد

کلی کادوهای خوب گرفتم ! دلتون آب  

گنده شدم دیگه


پ.ن۱: خانوم خانوما عخش منی  همیشه به یادتم

پ.ن۲: همه آفام پرید

پ.ن۳: در کمال آرامش درس نمیخونم ! در کمال آرامشم مشروط میشم

پ.ن۴: برای ۱۵ مین تصمیم گرفتم به حرفت گوش کنم ولی باز پشیمون شدم

پ.ن۵: دعا کنید برام

پ.ن۶: به قول دکتر: چه فاجعه ایست آن زمان که یک مرد میگرید !

پ.ن۷: خوشم اومده حالا هی پی نوشت بنویسم  دوست دارم خب

پ.ن۸: کاش آرزوی تفلدم براورده شه

پ.ن۹: موسوی هم که نشد  

همینا دیگه...فهلاْ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:47  توسط رویانا  | 

only mo0savi :D

فقط موسوی جونی !

اییییییییییییییین سید منه....دوسش دارم خیلی زیاد....ریاستم بهش میاد  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:4  توسط رویانا